همه چیز هست...اما... - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

این پست رو میذارم بدون هیچ حرف تازه ای. من هستم و "اون" هست و زندگی هست و... انگار همه چیز هست اما هیچ چیز سر جای خودش نیست... "اون" خوبه، منم انگار خوبم. با همدیگه هم خوبیم. به حرفهام گوش میده. به حرفهاش گوش میدم. اتفاق های جالب بیمارستان رو میاد برام تعریف میکنه. از شیطنت هاش میگه، میخنده، میخندم و انگار همه چیز عالیه... اما... فقط خدا از دل من خبر داره.

امروز دیر از خواب بیدار شدم. تا عصر یه کم بیکار بودم و یه کم کارای کلاس زبانم رو انجام دادم. ناهار هم نخوردم. عصر رفتم کلاس. چقدر هوا سرد بود. هرچقدر هم لباس میپوشم فایده نداره. چرا؟؟؟... بعد از کلاس، با "اون" و دو تا دیگه از دوستامون رفتیم بیرون. شام خوردیم. بعد از شام دوتایی توی ماشین بودیم و داشت منو میرسوند خونه. نمیخواستم به این زودی برسم خونه. هنوز دلتنگش بودم! گفتم یه کم دور بزنیم بعد منو برسون. قبول کرد. خندیدم. لبخند زد! رفتیم پارک اما از ماشین پیاده نشدیم. خیلی سرد بود. آهنگ گوش دادیم و حرف زدیم. من گفتم، گوش میداد...اون میگفت، من گوش میدادم. نمیخواستم بیام خونه و دوباره با تنهایی خودم خلوت کنم... اما دیر شده بود و باید میومدم... نمیخوام از حرفهایی که زدیم چیزی بنویسم. اینطوری راحت ترم.

الان هم خونه م. سردمه. هرچی هم لباس میپوشم گرم نمیشم. از درون سردم. شاید قلبم یخ زده! مغزمم یخ زده...بهتر! به هیچ کدومشون احتیاجی ندارم.

گوشیمو برمیدارم...یه اس ام اس میزنم: رسیدی خونه بهم بگو... جواب میاد: "رسیدم خونه چشمکنیشخند"... و من ادامه ی حرفهای توی ماشین رو مینویسم...

میخوام آهنگ گوش کنم. آهنگ "من به تو علاقه مندم"... الان بهترین چیزه برام... داره آرومم میکنه... میخوام عاشق باشم... میخوام بخندم... بغلم کن... میخوام پرواز کنم...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody