شرح این چند روز - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

نمیدونم کار خوبی کردم یا نه. من دوباره برگشتم به رابطه م با "اون". خواستم ببینمش. ازش کمک خواستم که چه جوری به نبودنش عادت کنم. همه ی مشکلات این یک ماه رو براش گفتم. گفتم و گفتم و اونم شنید. همشو.

برای اولین بار نشست جدی باهام صحبت کرد! گفت مشکلش اینه که توی زندگیش بی انگیزه ست. دیگه هیچی براش جذابیت نداره. حتی درسش که عاشقش بود دیگه اونقدر اهمیتی براش نداره. سعی کردم با حرفهام آرومش کنم. اما نتیجه ای نداشت.

من واقعا نمیتونم وقتی میبینم اون انقدر تنها و بی انگیزه ست برای همه چیز، ولش کنم و برم. قبول دارم که به خاطر خودمم هست. اما واقعا بیشتر برای اونه. چون رابطه ای رو که من الان شروع کردم با قبلا خیلی فرق داره. دیگه نباید انتظار هیچ محبتی رو داشته باشم. این برای من فاجعه ست. اما تحمل میکنم. من دوست دارم اون مثل روزهای اولی بشه که دیدمش. پر بود از احساس... برای همین میخوام بدون هیچ توقعی بهش محبت کنم... امیدوارم نتیجه بگیرم.

لطفا منو راهنمایی کنید. بگید چیکار کنم تا اون از این حالت در بیاد. وقتی میگه به هیچی احساس نداره واقعا همینطوره. انگار روحش یخ زده... مثل همیشه منتظر راهنمایی های خوبتون هستم دوستای خوبم...

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody