بدون عنوان 43 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

هوووم... چه پنجشنبه عصر کسل کننده ایه، نه؟ از بارون و برف هم که خبری نیست خدارو شکر. شهر در امن و امان به سر میبره!... دلم یه مهمونی میخواد که همه همسن و سال خودم باشن. (میدونم بی ربط بود، همینجوری یه دفعه دلم خواست!!!)

امروز انقدر وسوسه شدم بهش زنگ بزنم... خیلی مقاومت کردم. کشتم خودمو تا موفق شدم زنگ نزنم بهش. اصلا قابل گفتن نیست چقدر دلم هواشو کرده بود امروز. هیچ دلیلی هم نداشت. اما امروز یه حس دیگه داشتم بهش!!!... هنوزم دارم...

اصلا نمیدونم چی بنویسم. پس دلیلی نداره ادامه بدم به نوشتنم. فعلا...

پ.ن: کاش امشب زودتر تموم بشه... انقدر عصبانیم که دستم داره میلرزه.

پ.ن ٢: احتیاج دارم با یکی صحبت کنم. چرا هیچکس نیست؟

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody