بدون عنوان 42 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

یه دوش آب سرد گرفتم کلی حالم جا اومده. انرژی ای دارم که نگو! نیشخند

از دیشب میگفتم امروز حتما صبح زود بیدار میشم میرم باشگاه، بعدش هم برمیگردم برای امتحان زبانم میخونم. اما دیشب خیلی بد خوابیدم. خیلی خیلی بد. من که هیچوقت شبها بیدار نمیشدم، دیشب چهار، پنج بار از خواب پریدم. انقدر خوابهای آشفته و بد دیدم که حسابی کلافه شده بودم. نزدیکهای صبح بود تازه مثل بچه ی آدم خوابم برده بود، که آلارم شارژ گوشیم دوباره بیدارم کرد گریه پا شدم کل خونه رو دنبال شارژر گشتم. یه جایی افتاده بود که کلی طول کشید تا پیداش کردم... سعی کردم دوباره بخوابم ولی خیلی طول کشید تا خوابم برد... این شد که امروز هم دیر از خواب بیدار شدم نیشخند

وقتی بیدار شدم با دوستم رفتم باشگاه. دیگه تقریبا ظهر شده بود. منم میخواستم تند تند ورزشهامو انجام بدم و بیام خونه. انقدر عجله داشتم که یه جا حواسم نبود سرمو آوردم بالا سرم محکم خورد به یکی از این وسیله ها. ولی به روی خودم نیوردم... آخرش داشتم تند تند دراز نشست میرفتم. بین دراز نشست هام روی تشک دراز کشیدم تا نفس بگیرم. یه دفعا یه صندلی که تقریبا نیکمتی شکل بود، افتاد روم گریه گذاشته بودنش روی یه نیکمت دیگه. جاش محکم نبوده یه دفعه افتاده. بیشتر زانوم درد گرفت. البته همون موقع احساس کردم کل بدنم له شده، اما الان فقط زانوم و کنارش درد میکنه و کبود شده نگران

فردا هم امتحان زبان دارم. اگه بگی یه ذره حس خوندن داشته باشم، اصلا... حرفشم نزن.

آخ خدا جون دلم یه استخر تپل میخواد... کاش استخر خونه پر بود... دلم میخواد بدون اینکه تکون بخورم برای یه مدت فقط روی آب باشم.

شاید وقتی کلاس زبانم تموم شد برم مشهد. بابا گفتن اگه کاری نداشته باشن باهام میان لبخند

پ.ن: دلم تنگ شده. برای همه ی خوبیهات. دلم نمیخواست توی این پست چیزی ازت بنویسم. باید کم کم عادت کنم به نبودنت. اما از این پی نوشت نتونستم بگذرم.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody