ای چراغ هر بهانه از تو روشن از تو روشن - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

تنها هستم. تنها تر از چیزی که فکرش را بکنی. دفتر خاطراتم هم با من غریبه است دیگر. و من اگر بگویم تمام این روزها را با یاد تو سر میکنم دروغ نگفته ام. اعتراف کرده ام... و چه اعتراف تلخی.... و باز هم اما، خیالم پی شنیدن صدای تو نمیرود. هرچند با بغض، هر چند با آهی از ته دل، اما نمیرود. نمیگذارم که برود...

دلم گرفته است... یاد این شعر "فروغ" میافتم : "دلم گرفته است، به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب میکشم"... کاش من هم ایوانی داشتم، با منظره ی شلوغ خیابان، یا نه، با یک منظره ی آرام. نمیدانم، با هر منظره ای، فقط یک ایوان باشد!

لالایی میخواهم... بهتر بگویم، آرامش یک لالایی را میخواهم.

گفتم که خیالم پی شنیدن صدایت نمیرود... اما دلم لک زده برای شنیدنت. نمیدانی چقدر دلتنگ صدایت هستم... اه... من چه کنم که دیگر مخاطب نوشته هایم تو نباشی؟

دیگر خیالم پی دیدنت هم نمیرود... حسی دارم که نمیدانم چطور وصفش کنم. پرم از بی تفاوتی و در عین حال خواستار محبتت! میشود همچین چیزی؟... این است که میگویم خیالم پی شنیدن صدایت نمیرود اما دلم لک زده برای شنیدنت... میترسم ترک بخورم از این پارادوکس!

میدانی از چه میترسم مخاطب نوشته های من؟ اینجا که کسی غریبه نیست، میگویم. از این که دیر بیایی... بشوی نوش دارو بعد از مرگ سهراب. خودم هم شک دارم که برای همیشه رفته باشی. و این تردید، بد کشنده است... اصلا نمیدانم تو رفتی یا من! اما چه فرقی دارد دیگر؟ ما از هم جداییم و این مهم است.

امروز یاد یک روزی افتادم که اتفاقا خیلی هم دور نبود... همین چند ماه پیش بود. و ای کاش همان روز قدرش را میدانستم... ای کاش... بیشتر از این از آن روز نمیگویم.

همه چیز گذشته است و من الان تنهای تنها هستم... مخاطب عزیز نوشته هایم، تنها تر از چیزی که فکرش را بکنی!

پ.ن: عنوان پست، آهنگی ست که الان دارد میخواند... دوستش دارم.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody