دلم گرفته - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

خوبید؟... دارم دیوونه میشم از دست این پروژه گریه......خداااااااااااا...هر روز یه چیز جدیدی توش در میاد!!!... فکر کنم روز دفاعم باید به جای شیرینی ، خرما بدم...!!!

امروز رفتم دانشگاه.هیچ کاری نداشتم!همینجوری رفتم بچه هارو ببینم.توی راه به خیلی چیزا فکر کردم.درسم که تموم بشه واقعا دلم برای این شهر تنگ میشه.خیلی خیلی خاطره دارم با اینجا.خاطره های خوب و بد... روز اولی که اومدم اینجا هیچوقت فکر نمیکردم یه روز دلم برای اینجا تنگ بشه! واقعا آدم چرا اینجوریه؟!!!سوال

دلم گرفته.دوست دارم برگردم عقب.فقط دو سال.هیچ چیزی رو عوض نمیکنم.فقط میخوام یه چیزایی دوباره تکرار بشه.

دلم گرفته.دلم برای مامانم تنگ شده...خیلی وقته ندیدمش...(چقدر لوس و بچه ننم من! کی میخوام بزرگ بشم؟!!)

دیگه حوصله ی نوشتن توی دفترمو ندارم...حوصله ی خوندن قبلیها رو هم ندارم...حوصله ی خودمم ندارم!!!

دلم مامانمو میخواد...

پ.ن : خیلی انرژی منفی دادم.با انرژی مثبت خودتون خنثی ش کنید.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody