رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

جایی خوندم "آدمهایی که این جمله را میشنود خوشبخت ترین آدمها هستند: عیبی نداره، با هم درستش میکنیم"... ناخودآگاه یاد خودم میفتم. خودم و "اون". درست هفت ماه پیش بود که این جمله رو ازش شنیدم. اما نموند که با هم درستش کنیم... دارم فکر میکنم خوشبختی به همین راحتی ها هم نیست!

نوشته شده در جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

دلم میخواد همه ی چیزایی که دوست دارم بهشون برسم رو اینجا بنویسم تا شاید اگه یه روزی برگشتم و خوندمشون ببینم به کدوماش رسیدم.

این چیزایی که میخوام بنویسم انقدر برام مهم اند که فقط وقتی احساس خوشبختی میکنم که به همه ی این خواسته ها رسیده باشم.

1. دوست دارم توی رشته ای که دوست دارم درس بخونم و تا آخرش برم. همزمان هم توی رشته ی قبلیم یه کاری داشته باشم تا فکر نکنم این چند سال توی دانشگاه عمرمو تلف کردم.

2. دوست دارم یکی که خیلی دوستم داره رو دوست داشته باشم. یکی که بتونم شب و روز باهاش باشم و بتونم همه جوره روش حساب کنم. کسی که با اکثر معیارهام جور در بیاد.

3. دوست دارم وقتی که خواستم یه نی نی ناز داشته باشم.

4. دوست دارم رابطه م با خدا هر روز بهتر بشه.

دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه. فکر میکنم اگه همه ی اینا رو داشته باشم با همه ی چیزهایی که الان دارم، اونوقت احساس خوشبختی کنم. چیز زیادی نیست، نه؟

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

می خوام داد بزنم بگم دست از سرم بردار. بذار تنها باشم. نباش. نباش ببینم دووم میارم یا نه. چی از زندگی من میخوای؟ ببین, دیگه هیچی ازم نمونده. میخوام تنها باشم... شایدم اصلا نباشم.

خدایا, ببین داری چیکار میکنی. هر از گاهی باید کاراتو بهت یادآوری کنم. تو خدای مهربون من نیستی که داری این کارارو با من میکنی. اما من بازم از تو کمک میخوام.

حال و روز خوبی ندارم. از دست همه, از دست خودم کلافه ام.

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

سلام...

سال نو مبارک...

امیدوارم سال خیلی خوبی باشه برای همه ی دوستای گلم.

نوشته شده در چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

مدتهاست که حرفی برای گفتن ندارم. این پست های آخرم هم همینو نشون میده. اما خودمو مجبور میکنم بیام و چند خط بنویسم. چند خط هم کافیه. باید یاد بگیرم حرفهامو توی دلم نگه ندارم. قبلا این کارو میکردم و نتیجه ش رو هم دیدم. وقتی یه حرف کوچولو رو توی دلت نگه داری فکر میکنی چیزی نیست، یادم میره. اما همین حرفهای کوچولو روی هم جمع میشن و به جایی میرسه که تحملت تموم میشه.

دیشب تحملم تموم شده بود. یه خبر بد شنیدم. قبلش هم روحیه ی خوبی نداشتم. یه دفعه خیلی به هم ریختم. اصلا بذارید تعریف کنم چی شد.

یادتونه گفتم "اون" گفته میخواد بهم زنگ بزنه. زنگ زد و کلی هم مهربون بود. میگفت این مدت که اینترنت نداشته چقدر دلش برام تنگ شده و چقدر نبودن من براش سخت بوده. من هم طبق همه ی این روزهای اخیر بی احساس. چون بهم ثابت شده اگه یه ذره کشش از طرف من ببینه سریع محبتشو قطع میکنه و فقط از من محبت میخواد... بگذریم، محبت کردنشو دوست دارم اما همیشه به یه موضوعی میرسه که منو عصبانی میکنه. همیشه هم سر این موضوع بحث داریم و به نتیجه هم نمیرسیم چون اساسا "اون" نمیخواد منطقی در مورد این موضوع خاص فکر کنه. توضیح نمیدم که چه موضوعیه!

یک روز که گذشت حرفمو بهش زدم. گفتم چطور وقتی میدونی ما قراره با هم نباشیم اینطوری سعی میکنی به من نزدیک بشی؟ و خیلی حرفهای شبیه این... گفتم یا سعی کن با هم مثل دو تا دوست معمولی باشیم یا اصلا نباش. دوست داشتم حالت سوم رو خودش بیان کنه که چیزی نگفت. برای همینم بهش گفتم مثل اینکه اصلا هم دلت نمیخواد سعی کنی به من برسی چون حتی به ذهنت هم نرسید اینو بگی... گفت ما نمیتونیم مثل دوتا دوست معمولی باشیم، همچین چیزی ممکن نیست. حرفت منطقیه. بهتره اصلا با هم در ارتباط نباشیم... به همین سادگی!

شبش(دیشب) یه خبر بد شنیدم و خیلی داغون شدم. هرچی سعی کردم به "اون" اس ندم نشد. واقعا احتیاج داشتم با یکی صحبت کنم. بهش اس دادم و گفتم حالم خوب نیست. گفتم یه امشب حرفهای منو فراموش کن... حتی ازم نپرسید چته. گفت حرفهات منطقی بود، قرار هم بود ما دیگه به هم اس ندیم... انقدر جا خوردم که نفهمیدم چه جوری بهش جواب دادم و خداحافظی کردم. یا شایدم اصلا خداحافظی نکردم!

دیشب تا خوده صبح داشتم با یکی از دوستام چت میکردم و براش حرف میزدم. بعدش یه کم آروم تر شدم... شاید اگه حرفهامو انقدر توی دلم نگه نمیداشتم دیشب تحملم تموم نمیشد.

الان اصلا خوب نیستم. امروز خیلی عصبی بودم. شرایط دور و برم اصلا بهم آرامش نمیده. خدایا خودت کمکم کن.

پ.ن: دوست عزیزم که با اسم غزاله برام کامنت خصوصی گذاشته بودی. من برات ایمیل زدم. اگه نرسیده اسپم هات رو چک کن. اگه هم نه ببین آدرس ایمیلتو درست برای من نوشتی یا نه.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

دوستم ایمیل زده میگه فلانی ("اون") گفته شماره ی بهار رو ازش بگیر میخوام بهش زنگ بزنم، خیلی وقته ازش خبر ندارم. چون یه مدته اصلا اینترنت ندارم. پیش خودم گفتم چه عجب یاد من افتاد. شمارمو رو برای دوستم نوشتم... میدونم "اون" سرش شلوغه و امتحان داره. میدونم اینترنتش قطعه. اما امان از روزی که دل نخواد!

دارم آناناس میخورم. یاد "اون" میفتم که عاشق آناناسه. ته ذهنم دوست داشتم الان پیشم بود. اما خب نیست. نباشه، مهم نیست. اصلا به یادش آناناس میخورم. خیلی هم میچسبه. چه اشکالی داره؟ اونم مثل خیلی از دوستام که با دیدن هرچیزی یاد یکیشون میفتم. حالا این یکی یه کم تو ذهنم پررنگ تره. که اونم به مرور زمان خودم درستش میکنم.

فقط دلم میخواد زنگ بزنه و لوس بازی در بیاره. عصبانی میشم و ایندفعه واقعا عصبانیتم رو نشون میدم. یعنی چی که هر وقت دلش میخواد یاد من میفته و فکر میکنه میتونه مثل قبل باهام صمیمی باشه؟

چند هفته پیش بهش گفتم من توی کارهای تو تناقض میبینم. من و تو به این نتیجه رسیدیم که قرار نیست هیچوقت به هم برسیم. درسته با هم صحبت میکنیم اما برام جالبه تو هرچقدر که دلت بخواد با من صمیمی میشی. توی حرفهات، توی رفتارت... اینا برای من تناقض داره. چطور وقتی مطمئنی من و تو به هم نمیرسیم رابطه ت رو بیشتر از یه رابطه ی ساده میکنی؟ نمیگی ممکنه همین رفتارای خیلی خیلی صمیمیت باعث بشه منو به خودت بیشتر وابسته کنی؟... طبق معمول حرفی نداشت که بزنه. جوابش این بود: "شب امتحان حوصله ی بحث ندارم"... که البته همیشه یا شب امتحانه یا چند شب قبلش که شامل همین قانون میشه: بحث ممنوع!... بحث هم که یعنی همون حرف و نظر و عقیده و حتی چند تا سوال ساده.

نمیدونم به خدا. کاش همه چیزو میشد اینجا نوشت. من به این نتیجه رسیدم "اون" خیلی به نتیجه ی کاراش فکر نمیکنه. خیلی به خودش سخت نمیگیره که این کارو نکنم یا اگه این کارو کنم ممکنه بهار ضربه بخوره پس حواسم باشه یه کم به خودم سخت بگیرم اما هیچوقت اینکارو نکنم. نه بابا!!! من چقدر دلم خوشه ها. فکر کن یک درصد قبل از کارهاش بشینه اینجوری تجزیه و تحلیل کنه و نتیجه ش رو روی من آنالیز کنه. من کجای کارم آخه. ای بابا...

 باید یه تصمیم درست بگیرم. اینجا تصمیم گرفتن و پاش وایسادن برام راحت تره. مهم اینه که وقتی برگشتم هم بتونم تصمیم هام رو عملی کنم. ببین از یه ایمیل به کجا رسیدم. خلاصه اینکه شمارمو دادم، مثل اینکه قراره زنگ بزنه!

نوشته شده در جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

مجبور که نیستم حتما یه چیزی بنویسم! یک ساعته این صفحه ی سفید پرشین بلاگ رو گذاشتم جلوم و دارم نگاش میکنم. خب بهار اگه مطلبی نداری نیا اینجا.

من هنوز مسافرتم. به نظرم یکی از بهترین قسمتهای این مسافرت استفاده از اینترنت فوق العاده عالیشه. امروز کلی فیلم دانلود کردم. خوشحالم لبخند

خیلی دوست دارم از مسافرتم بگمو تعریف کنم کجاها رفتم. اما اینجا احساس امنیت نمیکنم. شاید یه پست رمزی نوشتم. رمزی نوشتنم دوست ندارم. پس شاید اصلا ننویسم!

دیگه هم اینکه... دلم برای خونمون تنگ شده. برای حال و هوای عید که توی خیابوناست. ماهی های کوچولو که هیچوقت هم نمیخریدم چون دوست ندارم مردنشونو ببینم... برای سبزه های بامزه ای که هر سال یه مدل جدید توشون میدیدم... برای همه چیزه عید که امسال هیچکدومشونو ندارم... از همه مهم تر باز هم امسال موقع عید پیش خونوادم نیستم...

چند روزه دیگه عیده؟ بذار بشمارم... یازده روز... خوبه. اینم مثل بقیه ش میگذره...

تولدش نزدیکه. امسال هم نیستم... مهم نیست. مثل خیلی از موقع هایی که پیشش نبودم و پیشم هم نبود. اصولا ما خیلی از لحظه های حساس زندگی پیش هم نبودیم!

بگذریم... بازم میام. فعلا.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

مراسم اسکار رو که ندیدم. دیروقت بود و من خواب بودم. اما بعد از اینکه شنیدم آقای فرهادی جایزه ی اسکار رو برده نشستم و با خودم تصور کردم اون موقع توی اون سالن بودم. بعد وقتی جمله ی The oscar goes to... A Seperation, Iran, Asghar Farhadi رو شنیدم انقدر هیجان زنده شدم که اشک توی چشمام جمع شد.

صبح که بیدار شدم و مراسم اسکار رو دیدم همون حس هیجان و خوشحالی رو داشتم... "سلام به مردم خوب سرزمینم"...

واقعا باید تبریک گفت. نه تنها به آقای فرهادی، بلکه به همه ی ایرانی هایی که از بردن این جایزه خوشحال شدن. خیلی خوشحالم و هنوز هم که بهش فکر میکنم احساس غرور میکنم.

امیدوارم هر روز بیشتر اسم کشورمون رو توی جاهایی که حقمونه بشنویم. جاهایی که واقعا از شنیدن اسم کشورمون خوشحال میشیم!

آقای فرهادی خسته نباشید. بعد از مدتها مردم کشورتون رو خوشحال کردید. ممنونم از شما.

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody