رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

آدم های زیادی را در اطرافم می شناسم که یکی را دوست دارند، اما نمی گویند! به خاطر خرد شدن غرورشان، به خاطر اینکه فکر می کنند شاید ابرازش درست نباشد یا هر دلیل دیگری در ته ذهنشان.

نمی گویند چقدر دلشان ضعف می رود وقتی او را می بینند. از ضربان قلبشان نمی گویند وقتی با او حرف می زنند. اینکه همه ی تلاششان را می کنند تا چند دقیقه ای بیشتر در کنارش باشند، اینکه فکر شب های دلتنگیشان است، هیچ کدام را نمی گویند.

بر عکس، سعی می کنند کاملا عادی بازی کنند که مبادا ذره ای از این دوست داشتن به بیرون تراوش کند. دوست داشتن است دیگر، تلاش میخواهد مخفی کردنش. این آدم ها هم همه ی تلاششان را می کنند که دستشان رو نشود!

یک عمر اینچنین زندگی می کنند و هیچوقت فکر نمی کنند وقتی که مردند، این دوست داشتن، دیگر به چه کار می آید؟!

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

سلام...

بیشتر از یک ساله اینجا ننوشتم. تقریبا داره میشه دو سال. نمیدونم چرا این دفعه که لپتاپم رو روشن کردم ناخودآگاه اومدم اینجا.

همیشه نوشتن به من آرامش میداد. باعث میشد ذهنم منظم بشه. اما خیلی وقته هیچ جا هیچ چیزی ننوشتم. حتی توی دفتر خاطراتم.

همه چیز خوبه خداروشکر و هر چیزی کم و بیش سر جای خودشه. دلم برای اینجا تنگ شده بود. با اینکه حال و هواش رو یادم رفته کاملا. اما یه حس خوبی بهش دارم.

وقتی حرفی برای نوشتن ندارم همینجوری میشه که زل میزنم به صفحه و ترجیح میدم همینجا تمومش کنم چشمک

خدا نوشت: خدایا به زندگی همه لبخند و آرامش بده و روح همه ی رفتگانمون رو هم در آرامش قرار بده.

آمین.

نوشته شده در شنبه ۸ خرداد ۱۳٩٥ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

نهم شهریور نود و سه...

هوووممممم... بازم این صفحه ی سفید و باز هم نوشتن...

یه حس خاصی دارم... یه چیزی شبیه سردرگمی. نمیدونم الان هر چیزی کجای زندگیم قرار داره... مثل خیلی از آدمها، یه برنامه هایی برای زندگیم دارم و سعی میکنم براشون تلاش کنم. اما نمیدونم داستان چیه که یه کم گیجم. نمیدونم دقیقا جای چی توی زندگیم خالیه.

این روزها هم مثل همیشه ی دنیا داره میگذره. قبلا مینشستم و گذشتنش رو تماشا میکردم. اما الان منم دارم باهاش حرکت میکنم. دارم سعی میکنم غصه ی روز های گذشته رو نخورم. دارم سعی میکنم زندگی کنم!

فردا یه اتفاق خیلی خوب میفته. یه عضو جدید به فامیل ما اضافه میشه. خیلی ذوق دارم زودتر به دنیا بیاد و ببینمش.

دوست دارم اینجا بازم بشه یکی از دلخوشی هام. دوست دارم توش راحت باشم و راحت بنویسم. اما نمیدونم چرا الان دارم خودمو سانسور میکنم. شاید چند بار که بنویسم بهتر بشه.

خدا نوشت: ممنونم برای همه چیز. ممنونم برای اینکه چشمتو روی خطاهای من میبندی. ممنونم که بهم امید میدی، بهم عشق میدی، زندگی میدی...

نوشته شده در یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

سلام...

من باز هم اومدم. بعد از بیشتر از یک ساله که دارم یه پست توی وبلاگم میذارم. دلم برای اینجا، برای دوستای وبلاگیم، برای خوندن نوشته هاشون تنگ شده بود. باز هم اومدم و دوست دارم باز هم این فضای مجازی رو جزیی از زندگیم کنم.

لینکدونیم که خراب شده اما باید آدرس دوستامو پیدا کنم و حتما بهشون سر بزنم.

وای خدایا من چقدر اینجا رو دوست دارم. چقدر اینجا احساس آرامش میکنم.

ممنونم ازت :)

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

دیگر آن روزها که عاشق میشدند، گذشت. عشقشان را میگذاشتند کنج قلبشان و دلشان قرص قرص بود، گذشت... حالا باید حواست باشد عاشق نشوى! حالا، عاشق که میشوى، باختى. یک دل را، یک عمر را باختى!
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٢ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

فاز عصر جمعه رو دارم؛ دپرس، بى حوصله، بى حال... چقدر بده عصر جمعه چند بار تو هفته تکرار بشه هیچکس هم نباشه از این حال درت بیاره. بد نیست خداییش؟؟
نوشته شده در یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

همین الان خبر ازدواج یکى از دوستاى صمیمیم رو شنیدم. دیشب هم یکى از دوستام که خیلى دنبال کار بود، بهم گفت که کار پیدا کرده. خداروشکر توى این روزهایى که داره برام به سختى میگذره، این خبرهاى خوب براى چند ساعت هم که شده خوشحالم میکنه. امروز با یه دوست گل از همین بلاگستان خودمون هم براى اولین بار حرف زدم. صداى گرمش کلى بهم انرژى داد. امیدوارم زوده زود بتونم ببینمش. دوستاى خوبم لطفاً لطفاً برام دعا کنید که این روزها محتاج ترینم. اگه کسى حتى تصادفاً این پست رو خوند لطفاً برام دعا کنه. به امید روزهاى شاد براى همه.
نوشته شده در یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

دلم میخواد این وقت شب برم تو خیابونا راه برم. یا شایدم  با ماشین باشم. این ساعتها که میشه بدجورى هوس بیرون رفتن میکنم. مثلاً دوست دارم برم بیرون یه بستنى بخورم! خیلى وقته دست و دلم به نوشتن نمیره. اوضاع مثل همیشه ست. خداروشکر مشکلى نیست. من هستم و خودم و یه دنیا آرزو، شاید هم یه دنیا خوشبختى که باید قدرشو بدونم. این روزها حس میکنم دارم بزرگ میشم! دارم عاقل میشم شاید!!! خلاصه که اومدم بگم زندگى مثل همیشه داره میگذره. منم و آرزوهام و یه دنیا امید... شاد و خوش باشید
نوشته شده در دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody